...آغازی برای شاید خط
وتو میدانی که صدایش نزدیک بود به سنگی که در دل دارم... ******* امتحانم کن که چون عاشق شدم بی کفن بی سر تورا لایق شدم !!! زمانی که چشمش به چشم ستاره افتاد و لیلا خود را زنده در گور زمان کرد شرم بود مجنون را نظاره در لباس شهوت طره بر باد داد و زمان را دست تکان داد و گم شد در این راهروی باریک که روز را نه شبیست ونه سیاه را دیگر سپیدی ابد شد زندانی تاریخ... نه راه دیوانگی پیش میگیرد مجنون امروز شهره ی هرزگیست و لیلا دیوانگیست پیشه اش رو به روی عوام نقاب عاقلان بر چهره میزند و پیشنهاد خیانت ها را لبخند مصنوعی دیگر نه لیلی مانده نه مجنون مجنون است همین دیشب بود که لیلای لمیده بر دیوار خواب مرگ مجنون را دید... یکی ستاره بودم که چون درخشش می گرفت کور می شد چشمان حیض فرومایگان شرر بودم روزی ... و نمی دانم تعلق به کدامین سال نوری دارم که این مقطع از زمان این چنین بی ربط می نمایم گویی راه زمان را اشتباه پیمودم ویا شاید فریب خورده ام ... کسی نمی داند از دلشوره های روحم که تاوان پس می دهد تاوان فریبی که روزی عشق نامیدند وروزی کتمان کردنش تاوان پس می دهم به سبب نا کرده هایم تاوان کسانی که خیالشان را خیالی نیست **** خدایا چند وقته خیلی خاکستری شدی نکنه تو هم مداد رنگیاتو تو نیمکت بچگیا جا گذاشتی؟!!! دریغا که سایه
ی مرگ تو را و مرا در هم کشید تو همانا دچار اوهام سر به مهرت ماندی و من سفر
کردم به نا کجایی که سرنوشت برد مرا شبی
موهوم بود و کیسه اش بوی خاک
تن مردار میداد ربودنش
را نفهمیدم آن گاه که چشمانم را برق سفیدی چشمان تو کور کرده بود چشم سفید
بودی همیشه !!! و من
فهمیدم که زندگی نیمه ی سیاه وجود است که بودنش
را دلیلیست که سپیده دم موعود خواهم فهمید ومن سال
ها در این انتظار واهی خواهم ماند فهمیدن
کنتراست سیاه و سفید دشوار نیست برای منی
که پیشه ام رنگ است خاکستر
شده ام که میانه پیش گیرم دریغا ز
ناسازگاریش که چون
نمیدانم چه! هر زمان مغزم را چون دلم به بن بست میرساند ومن ماندم
دچار این راه که ماندنش را جز ماندن چاره
ای نیست دریغا که
سایه ی این عشق آسمان را سوزاند دریغا که
سوگش سیاوش را زگور بیدار کرد دریغا از
دریغ تو... دلم فقط
به تو میبالد یگانه خدای که چون حس میکنم
هستی نفس میکشم و به دیدارت چشم
امید بسته ام ... من که برای دیوانگی ام حکم زمان را دارم چون عاقلان خیره مانده ام به دیوار دیواری که بودن و نبودنش آفتابی را ارمغان نیست نگاه تو نوش داروست ... نفهم می شدم کاش تا جهل را جهل ندانم و... انگار نه انگار می شدم رو به روی دیوار ... ذلم از سنت کج فهمی و جهل که برام جدایی و وصل رقم زد گرفته کلن دلم گرفته!!! کجایی پس یگانه!!!!!!!!!! به قول شاعر کسی نفهمید غمم چی بوده دلیل یک عمر ماتمم چی بوده! راه دوتایی نمود تلخ شدم و تنهایی راه شد باز من تنها که راهی جز بن بست نیست روبرویم دیوار را نشانه میگیرم شاید فرو ریزد آفتاب... خدا نگاه میکند و من شرم میکنم باز!!! ترس را معنی میکنم برایش و هم خانه میکنمش با فردا دیگر ... نه دلی برای ماندن است نه کفشی برای فردا هراسانم از سقوط ایمانم... و رد پایم صدای کفر می دهد چند روزیست سوال امتحانی را تعویضی می باید... پرسش خارج از درس طلب کردی باز؟؟؟!
| Design By : TopBlogin |



